احمد کوچولو

چاپ

در روزی از روزگاران قدیم زن فقیری بود که پسری به نام احمد داشت . این پسر به دلیل جثه کوچکش احمد کوچولو نام گرفته بود. احمد کوچولو برای مادرش بسیار عزیز بود. او اغلب روزها با دو ستا نش سرگرم بازی میشدو شبها با قصه های مادر به خواب می رفت. روزی دوستان احمد کوچولو تصمیم گرفتند به جنگل بروند تا برای مادرشان هیزم جمع کنند. آنها می خواستند احمد کوچولو هم با آنها به جنکل برود بنابراین نزد مادرش آمدند واز او خواستند تا اجازه دهد احمد کوچولو هم با آنها همراه شود. مادر احمد کوچولو گفت در صورتی اجازه میدهم که مواظب او باشید و تنهایش نگذارید. بچه ها پذیرفتند وهمگی باهم به سوی جنگل راه افتادند. وقتی به جنگل رسیدند احمد کوچولو پا ی درختی مشغول استراحت شد وبقیه بچه ها به دنبال جمع آوری هیزم رفتند.آنها چون به مادر احمد کوچولو قول داده بودند که تنهایش نگذارند بهمین دلیل برای احمد کوچولو هم هیزم جمع کردند.

نزدیک غروب که کار بچه ها تمام شد وهمگی خواستند برگردند چند تا از بچه ها گفتند بهتر است از زاه دیگری برویم تا چیزهای تازه ای ببینیم. احمد کوچولو پرسید مگر راه دیگری هم وجود دارد؟ یکی از بچه ها گفت به جز این راهی که آمدیم دو راه دیگر هم وجود دارد یکی راه آتش ودیگری راه دیو. احمد کوچولو گفت: راه آتش می سوزاند وهمه ما رااز بین میبرد بهتر است از راه دیو برگردیم شاید دیو در خواب باشد وما را نبیند. بچه ها پیشنهاد احمد کوچولو را پذیرفتند و راه دیو را در پیش گرفتند. پس از آنکه مقداری راه رفتند به خانه بزرگی رسیدند وناگهان چشمشان به دیو افتاد که کنار دیوار خانه اش نشسته بود بچه عا همگی به دیو سلام کردند دیو از جایش برخاست ودستی به سر و سبیلش کشید وگفت : بچه ها اینجا چه می کنید راهتان را گم کرده اید؟ بچه ها که پشیمان شده بودند از ترس نفسهایشان رادر سینه حبس کردند . دیو گفت: شب فرا رسیده وهمه جا تاریک شده است اگر بروید راهتان را گم می کنیدوبه درد سر می افتید بهتر است شب را همین جا بمانید وفردا صبح بروید. بچه ها که چاره ای نداشتند قبول کردند وبه خانه دیو رفتند. خانه دیو بسیار کثیف بود اما چیزهای قیمتی زیادی در آنجا بود. دیو برای بچه ها شام بد مزه ای درست کرد بچه ها از ترس دیو چند لقمه ای خوردند وچون خیلی خسته بودند خوابیدند. دیو که می خواست بعد از خوابیدن بچه ها یکی یکی آنها رابخورد تا پاسی از شب بیدار ماند ونصفه های شب وارد اتاقی شد که بچه ها در آن خوابیده بودند وآرام گفت: چه کسی خوابیده وچه کسی بیدار است ( کیم یاتمیش کیم اویاق )    

احمد کوچولو سرش را بلند کرد و گفت همه خوابند واحمد کوچولو بیدار است (ها می یاتمیش احمد اویاق ). دیو پکر شد و گفت : احمد کوچولو چرا بیدار است؟

احمد کوچولو گفت: آقا دیو از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان مادرم هر شب این موقع برایم کشمش می آورد ومن می خوردم و می خوا بیدم . دیو گفت باشد من هم برای تو کشمش می آورم تا بخوری وبخوابی. دیو رفت وبرای احمد کوچولو مقداری کشمش آورد. احمد کوچولو آنها را خورد وخوابید. پس از مدتی دوباره دیو برگشت ودوباره پرسید: چه کسی خوابیده و چه کسی بیدار است ( کیم یاتمیش کیم اویاق )؟ باز احمد کوچولوبلند شدوگفت: همه خوابند فقط احمد کوچولو بیدار است (هامی یاتمیش احمد اویاق ). دیو پرسید چرا احمد کوچولو بیدار است؟ احمد کوچولو گفت: هر شب مادرم این موقع برایم حلوا می آورد و من می خوردم و می خوابیدم. دیو ناگزیر مقداری حلوا برای احمد کوچولو آماده کرد واحمد کوچولو حلوا را خورد وخوابید. دیو پس از مدتی دوباره برگشت وهمانطور پرسیدودوباره احمد کوچولو گفت: مادرم این هر شب این موقع توی غربال آب از چشمه می آوردو من می خوردم و می خوابیدم. دیو نادان عصبانی شد و غربال را برداشت به سمت چشمه رفت تا برای احمد کوچولو آب بیاورد به این امید که احمد کوچولو بخورد و بخوابد. وقتی به چشمه رسید غربال را پر از آب کرد و خواست بیرون بیاورد که آب توی غربال نماند چندین و چند بار این کار را تکرار کردولی بی فایده بود بنابراین خیلی دیر کرد و هوا روشن شد.

احمد کوچولو بعد از رفتن دیو بچه ها را بیدار کرد وهمه چیز را برای آنها تعریف کردوبعد همگی پا به فرار گذاشتند وقتی از جنگل بیرون رفتند احمد کوچولو به دوستانش گفت که چاقوی یادگاری پدرش را در خانه دیو جا گذاشته وباید برگردد وبیاورد. بچه ها هر قدر تلاش کردند تا او را منصرف کنند موفق نشدند.

احمد کوچولو برگشت ووقتی به نزدیک خانه دیو رسید او را دید که خسته و عصبانی از چشمه برگشته وپشت بام خانه اش نشسته وبا خودش می گوید احمد کوچولو اگر این بار دستم بهت برسد تکه تکه ات می کنم . احمد کوچولو به حرفهای دیو توجهی نکرد ووارد خانه دیو شد وچاقویش را برداشت. دیو که متوجه سرو صدای داخل خانه شده بود از پشت بام پایین آمد ووارد خانه شدواحمد کوچولورا گرفت وداخل کیسه انداخت وکیسه را از سقف آویزان کرد وبه دنبال کار خودش را رفت.

پس از رفتن دیو احمد کوچولو با چاقویش بند کیسه را بریدوبیرون آمد ووقتی مطمئن شد دیو در آن اطراف نیست یکراست به طویله رفت وسر گاو دیو را برید وداخل کیسه کردوسر کیسه را محکم بست. وکیسه را از سقف آویزان کرد.  بعد در گوشه ای نشست وتمام گردوهای دیو را خوردوپوسته های گردو را زیر کیسه آویزان در کف اتاق ریخت وخود به بالای درخت رفت وپنهان شد. دیو پس از ساعتی برگشت ودید احمد کوچولوتمام گردو های او را خورده است . دیو که از دست احمد کوچولو خیلی عصبانی شده بود رفت وچند سنگ آسیاب بزرگ آوردو کیسه را پایین کشید وسنگ آسیابها را روی کیسه انداخت وبا خودش گفت : احمد کوچولو حالا زیر این سنگها خرد می شوی بعد سر کیسه را باز کرد تا تن له شده احمد کوچولورا تماشا کندکه ناگاه سر له شده گاو خودش را دید ودو دستی بر سرش کوبید در این میان ناگهان چشمش به احمد کوچولو افتاد که بالای درخت نشسته وهر هر می خندد . دیو گفت احمد کوچولو اگر این بار به دستم بیفتی زنده زنده می خورمت وبه آرامی سمت درخت رفت واز احمد کوچولو پرسید:تو چگونه بالای درخت رفتی؟ احمد کوچولو گفت: تو هم می توانی بالا بیایی . دیو گفت : چگونه می توانم بالای درخت بیایم ؟ احمد کوچولو گفت: به هر یک از پاهایت دوتا سنگ آسیاب ببند وبعد بالا بیا .

دیو که عقل ناقصش با حقه های احمد کوچولو ناقص تر هم شده بود به خیال اینکه می تواند بالای درخت احمد کوچولو را به چنگ آورد واو رابخورد حرف احمد کوچولو را باور کرد وبه هر یک از پاهایش دو تا سنگ آسیاب بست وشروع کرد به بالا رفتن از درخت ولی وقتی به یک قدمی احمد کوچولو رسید شاخه زیرپایش شکست و به زمین افتاد و نعره ای کشید و مرد. احمد کوچولو نفس راحتی کشید واز بالای درخت پایین آمد و تمام اسباب ووسایل خانه دیو را جمع کرد و بر پشت اسب ها وشترهای دیو بست و خود سوار اسب زیبای دیو شد وراه خانه اش را در پیش گرفت . مادر احمد کوچولو که ماجرا را از بچه ها شنیده بود و نگران پسرش شده بود چشم به راه احمد کوچولو نشسته بود و از خدا می خواست که پسرش را سالم برگرداند دراین هنگام احمد کوچولو وارد خانه شد و مادرش او را به آغوش کشید و احمد کوچولواز اینکه مادرش را نگران کرده بود عذر خواهی کردو ازآن پس احمد کوچولو و مادرش در ناز و نعمت با همدیگر زندگی کردند.


این داستان در برخی از فر هنگهای اروپایی نیز کم وبیش مشابه تعریف شده است.

این داستان به ما می گوید که عقل ودانایی هرکسی را نباید با ظاهر او سنجید ودرهر حال باید به سخنان انسان توجه کرد که در بسیاری از موارد مقیاس درستی از میزان خرد اوست .

تا مرد سخن نگفته باشد       عیب و هنرش نهفته باشد

استفاده درست از عقل و بکار گیری آن در راه صحیح زندگی انسان را دگرگون می کند وممکن است اورا به اوج برساند . همه ما انسانها آرزوهایی در دل می پرورانیم که شاید برخی از آنها کمی نا محتمل باشد اما انسان عاقل در راه رسیدن به چنین آرزوهایی پیوسته خرد را راهنمای خویش قرار می دهد واز راههای درست به آرزوهایش دست می یابد کما اینکه در این راه باید همواره بردبار نیز بود .

خودخواهی خصلتی است که همیشه انسان را به پستی می کشاند همانطور که دیو قصه ما را به نابودی کشاند . بنابراین بهتر است که بجای خود خواهی ومردم آزاری در فکر منفعت رساندن به دیگران بود که در این صورت انسان هم محبوب خلق می شود هم خدا از او راضی خواهد بود.