بهرام گور و لنبک آبکش

چاپ

دریکی از روزها بهرام گور با با پهلوانان ودلاوران سپاهش به شکار رفت . پیر مردی با عصایی در دست جلو آمد و گفت: ای پادشاه دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی از آنها مردی فقیری است ولی بسیار خوش گفتارو جوانمرد به نام لنبک آبکش وآن یکی مردی است ثروتمند اما خسیس وبد ذات به نام آبراهام.

بهرام گور از پیرمرد خواست در باره آنها بیشتر تو ضیح دهد. پیر مرد چنین پاسخ داد: لنبک آبکش سقایی( آب فروش )  است بسیار جوانمرد که نیمی از روز را به فروش آب می گذراند ودرآمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می کند وچیزی برای فردا پس انداز نمی کند . اما آبراهام با آنهمه گنج ودینار در پستی شهره شهر است.

شاه دستور داد تا در شهر جار زنند که کسی حق آب خریدن از لنبک را ندارد . همینکه شب فرا رسید شاه سوار بر اسبش شد و همچون باد به سوی خانه لنبک راند وقثی به دم در رسید در را کوبید وگفت: من از سپاهان ایران دور مانده ام واکنون به خانه تو روی آورده ام آیا به من اجازه می دهی تا در خانه تو شب را به سر آورم؟ از جوانمردی تو بسیار شنیده ام.

لنبک از گفتار خوب و صدای دلنشین او شاد گشتوگفت: ای سوار داخل بیا که اگر با تو ده نفر دیگر هم میآمد همگی بر سرم جای می گرفتید.

بهرام داخل خانه رفت و اسبش را به لنبک سپرد لنبک به اسب آب و علوفه داد و یک دست شطرنج پیش بهرام آورد تا مشغول شود و خود به تهیه غذا پرداخت و وقتی همه چیز را آماده کرد شاه را به خوردن دعوت کرد وپس از آن جام می آورد. جشن ومهمانی او شاه را متعجب ساخت .آن شب بهرام در خانه او خوابید وهنگام صبح خواست برود که لنبک از او خواست که آن روز را هم مهمانش باشد شاه پذیرفت وآن روز را در خانه لنبک ماند . لنبک یک مشک آب  از چاه کشید وبه قصد فروش بیرون رفت اما هر چه گشت خریداری نیافت. ناچار پیراهنش را از تنش بیرون آورد وفروخت وبه بازار رفت و گوشت و کشکی خرید وبه خانه بازگشت . آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی از شادی به پا کردند .

روز سوم باز لنبک به نزد شاه رفت واز او خواست انروز هم مهمهانش باشد بهرام پذیرفت ودر خانه لنبک ماند. لنبک باز به بازار رفت و مشک را نزد پیر مردی گرو گذاشت واندکی از او پول قرض کرد . گوشت ونانی خرید و شادمان به خانه بر گشت و در فراهم کردن غذا از بهرام کمک خواست. غذا را خوردند و به استراحت پرداختند.

روز چهارم لنبک گفت : اگر چه در این خانه آسایش نداری اما اگر از شاه ایران نمی هراسی دو هفته در این خانه بی بها منزل کن. بهرام بر او آفرین کردو گفت: سه روز در این خانه شاد بودیم . این کار تو را در جایی تعریف خواهیم کرد که از آن دلت روشن شودو این میزبانی برایت نتیجه ای نیکو خواهد داشت. پس از آن با دلی شاد به شکارگاه باز گشت. تا شب به شکار پرداخت ووقتی هوا تاریک شد پنهانی و باز با قیافه مبدل رو به سوی خانه آبراهام نهاد. در راکوبید وگفت از سپاه ایران جا مانده ام وراه را بلد نیستم ولشگر گاه را در سیاهی شب پیدا نمی کنم لطفا امشب به من اجازه دهید تا در خانه شما بمانم . نوکر آبراهام  نزد آبراهام رفت وآنچه شنیده بود به او بازگو کرد . آبراهام پاسخ داد اینجا نمی توانی بمانی . بهرام اصرار کرد و گفت: یک امشب را به من جا بده دیگر از تو چیزی نخواهم خواست. آبراهام پیغام فرستاد که فوری از اینجا برو که در خانه من برای تو جا نیست . بهرام گفت: به داخل خانه نمی آیم تا تو ناراحت نشوی اما اجازه بده دم در تو بخوابم. آبراهام گفت ای سوار اگر کنار در بخوابی وچیزی از تو بدزدند من ناراحت می شوم.

بهرام گفت اتفاقی نمی افتد. و در نزدیک در خوابید . آبراهام با خود گفت: این مرد بی حیا از دم در نمی رود وکسی نیست که اسبش را نگه دارد پس با صدای بلند گفت : اگر این اسب سرگین بیاندازد (آنجا را کثیف کند ) وبا لگد به خشتهای خانه صدمه بزند باید صبح زود سرکین را بیرون ببری و خاکهارا جارو کنی ودر عوض آجر بدهی . بهرام پذیرفت که چنان کند . اسب رابست وشمشیرش را باز کرد و بر روی زمین خوابید . مرد خسیس در خانه را بست و سفره اش را پهن کرد وبه خوردن پرداخت ورو به بهرام کرد و گفت :این را از من به خاطر داشته باش که :

به گیتی هر آنکس که دارد خورد        چو خوردش نباشد همی بنگرد

یعنی در دنیا هر کسی ثروت دارد می خورد و هر کسی نداشته باشد فقط باید نگاه کند.

بهرام گفت : این داستان را شنیده ام واکنون به چشم می بینم .

مرد خسیس پس از خوردن می (شراب) آورد و خورد واز نوشیدنش شاد گشت و گفت:

کسی کاو ندارد بود خشک لب            چنان چون تویی گرسنه نیمه شب

یعنی کسی که دارا نیست مثل تو تشنه و گرسنه می ماند.

بهرام گفت این کارهای عجیب تو را به یاد خواهم داشت . وقتی صبح شد از خواب برخواست وزین را روی اسب گذاشت آبراهام پیش او آمد و گفت:ای سوار بهید به آنچه گفته ای عمل کنی یادت هست که پیمان بستی سرگین ها ی اسب را جارو کنی اکنون باید آنها را جارو کنی و ببری.

بهرام گفت: برو واز کسی بخواه این کار را بکند من نیز در عوض به او سکه طلا می دهم. آبراهام گفت: من کسی را ندارم که این کار را بکند .

بهرام وقتی این حرف را شنید فکر تازه ای کرد دستمال ابریشمی را که پر از مشک و عبیر (مواد خوشبویی که از ناف آهو بدست می آید و بسیار کمیاب و گرانبهاست.) بود بیرون آورد وسرگین را با آن پاک کرد و همه را با خاک به دور انداخت. آبراهام شتابان رفت و دستمال را برداشت. بهرام تعجب کرد. پس با شتاب به قصر خویش بر گشت و همه شب را فکر کرد و در این مورد به کسی حرفی نزد . صبح فردا تاج را بر سر نهاد و فرمان داد تا لنبک آبکش و خسیس بد نام را حاضر کردند . سپس دستور داد تا مرد امینی سریع به خانه آبراهام رود وهر آنچه در آنجا می یابدهمراه بیاورد. مرد امین وقتی به خانه خسیس رسید همه خانه را پر از طلا و چیزها ی قیمتی یافت آنقدر زیاد که نتوانست بشمارد هزار شتر خواست و همه را بار شتر کرد و به قصر شاه آوردو به شاه گفت : ای پا دشاه این اندازه ثروت را تو هم نداری  دویست خروار طلا ونقره آنجا یافتم.

شاه ایران در شگفت شد ودر اندیشه ماند .پس از آن صد شتر از زر و سیم و چیز های قیمتی به لنبک آبکش داد وآبراهام را فرا خواند و گفت : که آن سوار که مهمان تو بود همه چیز را برایم نقل کرد.

که هر کس که دارد فزونی خورد          کسی کاو ندارد همی پژمرد

کنون دست یازان ز خوردن بکش           ببین زین پس خوردن آبکش

یعنی :

تو گفتی که هر کسی که دارد می خورد و آنکس که ندارد باید با نا امیدی سر کند

اکنون دست از خوردن بکش واز این پس خوردن مرد آب فروش را نگاه کن .

پس از آن از سرگین و دستمال ابریشمی و خشت و هر آنچه اتفاق افتاده بود حرف زد و چهار درهم به مرد خسیس داد تا سرمایه اش سازد . مرد خسیس خروشان بیرون رفت وگفت:

به تاراج داد آنچه در خانه بود           که آن را سزا مرد بیگانه بود


دنیا سرای فانی است و کشتزار آخرت است بنابراین باید مواظب اعمالمان باشیم که "هرکس عطا و احسان کرد و خدا ترس وپرهیزکار شد وبه نیکویی تصدیق کردخداوند هم البته کار او را سهل وآسان می کند .اما هر کس بخل ورزیدو از جهل وغرور خودرا بی نیاز از لطف خدا دانست وعدل ونیکویی را تکذیب کردپس خداوند به زودی کار او را دشوار می کند. " (سوره لیل آیات 5-10)

خداوند در جای دیگر می فرماید:

ویل لکل همزه لمزه الذی جمع مالاوعدده. (سوره همزه ایات 1و2)

وای بر عیب جوی هرزه زبان همان کسی که مالی جمع کرده و دایم به حساب و شماره اش سر گرم است.

ونیز میفرماید:

من عمل صالحا فلنفسه ومن اساء فعلیها وما ربک بظلم للعبید (سوره فضلت ایه 46).

هر کس کار نیکی کند برنفع خود کرده وهر که بد کند بر ضرر خود کرده و خدا هیچ بر بندگان ستم نخواهد کرد.

واین داستان مصداق کامل این موضوع است .