نگهبان چشمه

چاپ

یکی بود یکی نبود در سرزمین پهناور ما  روستای سرسبزی بود که در قشنگی و برکت مثل ومانندی به خود ندیده بود   وهمه زیبائیش را ار چشمه ای پر آب و زلال داشت که از میان روستا می گذشت و برای مردم آنجا خیلی مهم بود . در این روستا زن وشوهری زندگی می کردند که فرزندی نداشتند و همیشه از خدا برای خودشان فرزندی طلب می کردند تا اینکه بالاخره خداوند مهربان دعایشان را مستجاب کرد و دختری به زیبایی مهتاب  به آنها بخشید که اگر چه  چشمانش به روشنی ستاره های آسمان بود  اما این چشمان زیبا نا بینا بودند .

پدر ومادرش نام او را اسماء گذاشتند . اسماء بزرگ شد و چون دختر مهربانی بود خیلی زود مورد مهر ومحبت اهالی روستا واقع شد . اما دل کوچک ومهربون اسماء همیشه غمگین بود چون او از دیدن همه زیبایی های دنیا محروم بود اووصف  زیبایی  گلها و درختان و زلالی آبها و روشنی خورشید و نور افشانی ماه را در شبهای پر از ستاره و هیاهوی بچه ها را در شلوغی بازی هایشان ،همه وهمه را می شنید اما ازدیدن آنها محروم بود او حتی نمی توانست با بچه های دیگر بازی کند ومجبور بود تنها در خانه بماند ووقتی صدای بزها وگوسفندان را می شنید از خانه بیرون می رفت وبا نوازش کردن آنها خود را سرگرم می کرد.

در یکی از روزها اسماء سروصدای مردم ده را شنید که همه نگران به نظر می رسیدند از مادرش علت را جویا شد . مادرش گفت : چند نفر از اهالی ده پایین آمده اند و شبانه مسیر رود را عوض کرده اند تا آب رود خانه به ده آنها سرازیر شود واگر این وضع ادامه یابد محصول مردم که برای آن چند ین ماه زحمت کشیده اند از بین خواهد رفت. کد خدا و مردان ده جمع شده اند تا برای رود خانه نگهبانی انتخاب کنند .

اسماء پرسید کسی را هم انتخاب کرده اند ؟

مادرش در جواب گفت: نه کسی نمی تواند نگهبان چشمه باشد چون مردم به مزرعه می روند و کسی نمی تواند محصول را رها کند .

آن روز اسماء مدام فکر می کرد که چگو نه می تواند به مردم دهش کمک کند . تا اینکه فکری به ذهنش رسید از مادرش خواست او را به نزد پدرش که با افراد دیگر روستا در پیش کدخدا بودند ببرد مادرش تعجب کرد و از او دلیلش را پرسید و اسماء در جواب گفت که راه حل مشکل را پیدا کرده است.

وقتی به نزد اهالی روستا آمده اند اسماء از آنها خواست تا او را بعنوان نگهبان چشمه انتخاب کنند . همه تعجب کردند آخر او که قادر به دیدن نبود چطور می توانست نگهبان چشمه باشد.

کسی چیزی نمی گفت تا اینکه پدر اسماء به او گفت دختر عزیزم ما میدانیم که تو دوست داری تا کمک کنی ولی این از عهده تو خارج است تو با وضعیتی که داری چگونه می توانی از چشمه مراقبت کنی ؟

اسماء گفت: می گویند کنار رودخانه درخت توت بزرگی است من در کنار رود خانه می نشینم و شما یک زنگ بزرگ درست کنید و با طناب آن زنگ را به بالای درخت آویزان کنید و سر طناب را به من بدهید . درست است که من قادر به دیدن نیستم اما می توانم بشنوم واگر صدای نا آشنایی را بشنوم زنگ را به صدا در می آورم تا اهالی برسند .

مردم از شنیدن این پیشنهاد اسماء خوشحال شدند و قرار شد از فردا صبح پدر و مادر اسما موقع رفتن به مزرعه او را در کنار رود خانه بنشانند و سر طناب را به دست او بدهند و عصر موقع بر گشتن او را به خانه ببرند .

اسماء هر روز صبح با خوشحالی همراه پدر ومادرش از خانه بیرون می رفت و از چشمه مواظبت می کرد . در یکی از این روزها نزدیک ظهر ،اسماء ناگهان صدای مردمان غریبه را شنید که با بیل و کلنک داشتند مسیر رود را عوض می کردند خواست تا زنگی را که طنابش را به دستش داده بودند را بزند اما ناگهان طناب از دستش خارج شد . اسماء باید کاری میکردوبه مردم روستا خبر میداداما او نمی دانست که طناب کجا افتاد صدای بیل وکلنگ هر لحظه بیشتر میشد ومانند پتکی بر سر اسماءفرود می آمد . او دستش را به زمین می کشید تا شاید طناب را بیابد ولی جز ریگ وشن چیزی به دستش نمی خورد. اما ناگهان اتفاقی افتاد زنی که دستانش مانند برگ گل لطیف بود سر طناب را به دست اسماءداد وبا صدای مهربانی گفت زود باش اسماء تو باید مردم را خبر کنی اسماءاز او تشکر کرد وپرسید شما کی هستید اما آن زن مهربان چیزی نگفت .اسماء زنگ را به صدا درآورد .مردم وقتی صدای زنگ اسماء را شنیدند با عجله خود را به کنار رود خانه رساندند ونگذاشتند رودخانه به دست انسانهای متجاوز بیفتد.

ولی اسماء از هر کسی پرسید که آیا او بهش کمک کرده یا نه جز کلمه نه چیزی دیگر نیافت.

واسماء فهمید که آن زن از جانب خداوند برای کمک به او آمده بود و بهمین سبب از خداوند مهربان به خاطر امداد غیبی اش تشکر کرد.    




انسان اشرف مخلوقات عالم است وهر قدر هم به ظاهر ناتوان باشد باز هم توانایی هایی دارد که او را  در میان سایر موجودات ممتاز میسازد. یک انسان خردمند باید در همه حال از آنچه در توان دارد استفاده کند ویقین داشته باشد که اگر از آنچه در توان دارد به صورت درست استفاده کند مثمر ثمر خواهد بود.

در این میان انسان اگراین قوای خدادادی را در راه خیر و به قصد کمک به خلق الله  بکار گیرد خداوند هم امدادهای غیبی اش را شامل حالش میکند واو را در این راه تنها نمی گذارد .