کلاغ و بازرگان

چاپ
یکی بود و یکی نبود ،غیر خدا هیچ کس نبود ،یک کلاغی بود که به همراه دوستانش در یکی از شهرهای خدا زندگی می کرد.

آنها هر روز صبح با طلوع آفتاب از خواب بیدار می شدند وپی دانه به کوچه پس کوچه ها پر می زدند. دانه ای را که پیدا میکردند وبا هم میخوردند ،باهم بازی می کردند. با غروب خورشید هم می خوابیدند.

یک روز پاییزی که هوا هم خیلی سرد بود ،مثل همیشه کلاغ قصه ی ما با دوستانش پی دانه رفته بودند. توی یکی از کوچه ها که کلاغ ما داشت دانه می خورد،ناگهان یک عابری از آن محل رد می شد،کلاغ ترسید وپر زد و بالای دیوار یکی از خانه ها نشست ناگهان چشم کلاغ به یک بلبلی که داخل قفس بود و لباس های قشنگی به تن داشت افتاد. یک تاجر مهربان هم بالای سر بلبل وبه آن دانه می داد ولی بلبل نمی خورد. کلاغ هم مات این ها شده بود. دوست کلاغ که دید او چگونه با حسرت نگاه می کند، پر زد و پیشش آمد و گفت: چه خبر شده؟ چرا ماتت برده؟ گفت: نگاه کن ما از صبح تا شب تو سرما و گرما به دنبال دانه می رویم، آن وقت این بلبل تو جای گرم ونرم،با دانه های خوشمزه ، آنها را نمی خورد. دوست کلاغ گفت: خوب آن یک بلبل است و صدای قشنگی دارد، آدم ها را سر گرم می کند وتو یک کلاغی.

کلاغ ما از گفته های دوستش عصبانی شد وبا ناراحتی پرزد ورفت. از آن موقع به بعد کلاغ ما دیگر با دوستانش بازی نمی کرد، صبح زود روی دیوار بازرگان می رفت و بازرگان و بلبل را با حسرت تماشا می کرد.

یک روز دید، بازرگان بلبل را بیرون انداخت و گفت: برو، تو لیاقت محبت های من را نداری بلبل هم یک گوشه ای نیمه جان افتاده بود، ودر حالی که دانه های برف روی صورتش می افتاد ،کم کم به هوش آمد و پر زد و خودش را به زور به بالای درختی که کنار حوض بود رساند. بعدهم با خوشحالی در حالی که داشت آواز سر می داد ،پر زد ورفت.

کلاغ قصه ی ما گفت: الان فرصت خوبی است ، پرزد و جلوی پنجره ی بازرگان آمد و شروع کرد به شکلک درآوردن .بازرگان هم با دیدن کلاغ و اداهایی که در می آ ورد از او خوشش آمد و آن را داخل قفس انداخت، و برایش لباس های قشنگ و دانه های خوشمزه آورد. کلاغ هم در عوض با ادایش، بازرگان و خانواده اش را سرگرم می کرد .

روز ها پی هم می گذشت ،کلاغ و بازرگان هر دو راضی بودند. برف های حیاط هم کم کم آب می شدند ،آواز گنجشکها و پرندگان خبر از بهار می داند، درخت داخل خانه ی بازرگان پر از پرندگانی می شد، که هر روز صبح آواز سرمی دادند .کلاغ هم با شنیدن آواز پرندگان ودیدن آسمان صاف و تمیز بهاری دلش برای دوستانش و پرواز تنگ شد.هر کاری کرد که بیرون برود نتوانست. خودش را به در و دیوار قفس زد،و آخرسر بیهوش یک گوشه افتاد.

دیگر دانه های خوشمزه و لباس های قشنگ وحتی قفس بزرگ و زیبا، کلاغ را خوشحال نمی کرد. رویای رفتن به بیرون وپر کشیدن در آسمان زیبا، خواب و خوراک را از کلاغ گرفته بود. بازرگان که از کارهای کلاغ و سرو صداهایش، کلافه شده بود او را برداشت و بیرون انداخت .کلاغ هم که نیمه جان در حیاط در نزدیکی درخت آلبالو که تازه شکوفه داده بود افتاد. کم کم با سر و صدای گنجشک ها وبا قطره ی شبنمی که به صورتش افتاد به هوش آمد و قدرتی گرفت و به بالای درخت پرواز کرد. با دیدن دوستانش دل شاد شد و درحالی که خدا را شکر می کرد، به خودش قول داد دیگر هیچ موقع ،حسرت چیزهایی که دیگران دارند را نخورد و قدر چیزهایی را که دارد را بداند .و هیچ موقع از دوستانش جدا نشود.

کلاغ ما این بار به خونش رسید

بالا رفتیم دوغ بود ، پایین آمدیم کشک بود، قصه ی ما راست و دروغ همین بود.




« شکوفه اسمائیل زاده »