چشم دل

چاپ

بنام مهرآفرین مهرگستر

در جاده ای دراز وپرپیچ و خم میان توده ابرها به سختی بال وپر می زنم تا بتوانم در مسیری که رو به جلو می روم خودم را به بلندی برسانم و پرواز را تجربه کنم. من نام این جاده را زندگی و این مه آلودی و نامعلومی را سرنوشت و آنچه در جاده های زندگی 20 ساله تجربه می کنم را سرگذشت نهاده ام.

در خاموشی و سکوت که زیاد از من دور نبود در یک شهر با عمویم بودیم.او کنارم نشسته. در سومین بهار زندگیش زمانیکه می خواست رنگین کمان را بشناسد و آبی دریا را از سرخی گل بازشناسد دنیا برایش تاریک شد.روشنایی برای همیشه او را ترک کرد.

اکنون دردر همان تاریکی سحرخیز می شود و طلوع می کند و شب با همان امید روشن در دلش به روشنایی روز چشمان بسته اش را زیر لحاف می برد تا خوابش گیرد و غروب می کند.در همین صحنه تاریک زندگی زشتی ها و زیبایی ها را با انگشتان کشیده و باریکش لمس کرده. بدون هیچ گله ای دلش می  خواست مثل من بود تا می توانست طبیعت زندگی را نظاره گر بوده و وصف کند اما او با همین  عصایش هم به سختی می تواند راه را از چاه بشناسد.
دستش را می گیرم. چقدر سرد است. این هم سرنوشت دستان اوست. وقتی به چهره او می نگرم به خدایم  نزدیک تر می شوم. چشمان او روح مرا آزاد می  کند به سوی خدا. چه افتخار بزرگیست برای او وهرکس دیگری که با دیدنش خدا را پیدا کنم و شاکر باشیم برای رحمتش. او دلتنگ است. دلتنگ حیاط قدیمی دلتنگ عینک پشت خالی پدر و دلتنگ کرسی گرم خانواده. بهترین آرزویش دیدن خاطره دستان  مادرش هست. سر به جیب تفکرفرو برده و خیال می کند که بهار همان بهار اوست و تابستان همان  گرمای سابق را دارد. پاییز همان صدای خش خش را می دهد و زمستان همان چارقد بلند سپیدش را. چشمم به لبخندهای کوچک او قفل شده. چقدر بزرگ هست بی آنکه توجهی داشته باشم می گویم تو دماوندی استوار و بلند قامت... که آتش فشان کودکیت با دانه اشکهای مادرش خاموش شد. زمانی که توچشمانت را بستی. خوشا به حالت که دلت روشن است. آری تو بزرگی. ای روشنتر از خاموشی.

او دستش را بر سرم کشید. من چقدر کوته بین هستم که خیال می کردم او از نوشته ها و احساسم چیزی نمی فهمد. اما انگار او عطر خوش گل یاسی که برایتان وصفش می کنم را حس کرد. این را از تنها کلمه که گفت فهمیدم. او یک دفعه اشک هایم را پاک کرد و گفت :

نوشته ات را برای خودم هم بخوان

 

 



پروانه اسدی