مار و پونه

چاپ

maro-ponehتابستان که میامد کار علی هم درصحرا شروع می شد.هرروزهمراه پدرش به صحرامی رفت پدرش گندم هارا درو میکرد و می بست و روی هم می چید.علی هم برای پدرش چای و ناهار درست میکرد.

آنها دریک منطقه کوهستانی مزرعه ای داشتند که به دره خشک معروف بود.آنجا برخلاف اسمش خیلی سرسبز بود.پدرش لای به لای  درخت ها یک کلبه کوچک چوبی درست کرده بود که وقتی خسته می شدند در آن استراحت میکردند.

یک روز پدرعلی خواست که به چشمه برود و آب بیاورد .چشمه کمی بالاتر از محلی بود که آنها کلبه را درست کرده بودند.علی همیشه از رفتن به چشمه می ترسید.چون قبلا در راه چشمه یک مار سیاه وحشتناک دیده بود.مار عجیبی بود از دور به علی نگاه می کرد وتند وتند زبانش را بیرون می¬آورد و می برد توی دهانش.از آن روز به بعد او خیلی از مار می ترسید. همه بچه های ده از ترس زیاد او خبر داشتند.او دو تا ضرب المثل نیز از بچه های ده یاد گرفته بود:"مار گزیده از ریسمان سیاه وسفید می ترسد" و "مار از پونه بدش میاد پونه هم کنار لانه مار در میاد"

این ضرب المثل باعث شد که فکری به نظر او برسد.برای احتیاط کمی پونه خشک توی جیبش ریخت تا اگر توی صحرا با ماری روبه رو شد مار از بوی پونه فرار کند. آن روز علی رفت لب چشمه و کوزه را پر از آب کرد و برگشت خوشبختانه توی راه به ماری برخورد نکرد.رفت توی کلبه و سری به آبگوشت زد . دید هوای کلبه خیلی گرم است.کتش را در آورد و در گوشه ای از کلبه گذاشت.

علی مشغول آب ریختن توی قابلمه آبگوشت بود که پدرش از دور صدایش زدو گفت:بیا و هیزم هایی را که خرد کرده ام را ببر توی کلبه. پدرش چون می دانست که هوای داخل کلبه گرم است و علی حتما عرق کرده مثل همیشه سفارش کرد کتش را بپوشد و بیرون  بیاید.
علی کتش را برداشت و پوشید.اما ناگهان متوجه چیز وحشتناکی شد! چیزی که حتی نمی توانست فکرش را بکند.نزدیک بود از ترس بیهوش شودوهمان جا توی کلبه دراز به دراز بیفتد.از ترس صدایش توی گلو گیر کرده بود. علی مار دیده بود. فکر می کنید مار را در کجا دیده بود؟ در گوشه ای از کلبه ؟کنار اجاق؟نه مار توی جیبش رفته بود ودر آنجا جا خوش کرده  بود و داشت برای علی شکلک در می آورد.جالب این بود که مار درست توی همان جیبی رفته بود که پونه های خشک را توی آن را ریخته بود.
علی بلاخره توانست جیغ بزند کتش رابه سرعت برق از جیبش در آورد ودوید بیرون.پدرش به صدای او آمدو خیلی زود موضوع را فهمید.علی وپدرش از دم کلبه داشتند مار را نگاه می کردند.مار آهسته از توی جیب کت غلی درآمد واز عقب کلبه بیرون رفت.

maro-poneh2علی وقتی این قضیه را برای دوستانش تعریف کرد آنها خیلی  خندیدند.آنها با هم گفتند:

علی از مار بدش میاد ولی مار از توی جیبش در میاد.

آن روز ها این به فکر علی آمد که ضرب المثل "مار از پونه بدش میاد پونه کنار لانه اش در میاد" درست نیست.شاید مار از پونه خوشش میاد وبرای همین لانه اش را جایی درست میکند که آنجا پونه میروید.

« سهیلا زاد حبیب »