گوزن مغرور

چاپ

gavazn

یکی بود،یکی نبود.درگوشه ای ازیک جنگل بزرگ برکه کوچکی بود. در کنار این برکه ، خرگوش ، آهو  ولاک پشت زندگی میکردند. آنها با هم زندگی خوب وراحتی داشتند. روزها هرکدام از آنها به دنبال کارخودش میرفت.شبهاهمه دورهم جمع میشدند، هرکدامشان چیزی تعریف میکرد و از جاهایی که رفته بود،می گفت. آهو از دشت های سبز حرف میزد.

خرگوش ازمزرعه می گفت وازهویج های شیرین و آبداری که درآنجا بود. لاک پشت از رودخانه صحبت می کرد؛از ماهی ها وخرچنگها و ماهیخوارها.خلاصه آنها باهم دوست بودند و در هرکاری به هم کمک  می کردند.

روزها و روزها گذشت، تا اینکه سروکله ی یک گوزن درجنگل پیدا شد. گوزن شاخهای بلند و شاخه شاخه ای داشت؛ مثل شاخه های یک درخت.

وقتی گوزن سرش را بالا می گرفت،انگار شاخه ی خشک درختی  را بالای سرش گرفته  بود. شاخ های گوزن برای حیوان های کنار برکه  جالب  و دیدنی بود.

آهو گفت:«چه شاخ های قشنگی داری!»

خرگوش گفت:«من که تا امروز چنین شاخ هایی ندیده ام.»

لاک پشت هم گفت:«هر حیوانی یک چیز قشنگ دارد.شاخ های گوزن  هم خیلی زیباست.»

این حرفها باعث شد که  گوزن  خودش را بهتراز دیگران بداند. کم کم گوزن به خودش مغرورشد.وقتی درجمع حیوان ها می آمد،کناردرختی می ایستاد  و شاخ هایش  را بالا می گرفت، یا کنار برکه  می ایستاد  و شاخ هایش را در آب نگاه می کرد و به دیگران اعتنایی نمی کرد.
وقتی هم می خواستند جایی بروند، می دوید و جلومی افتاد. سرش را بالا می گرفت و می گفت:«من که شاخهای زیبایی دارم،باید جلوتر بروم.»

کم کم،گوزن آنقدر خودش را بهتر از دیگران دانست که  حتی حاضر نبود در کنار بقیه باشد.او کمی دورتر از برکه در کناردرختی زندگی می کرد وبا هیچ کس حرف نمی زد.یک روز لاک پشت،پیش اورفت وگفت:«گوزن عزیز!درست است که شاخ های توزیباست؛ امااین نباید باعث غرور تو شود . هرحیوانی یک عضو قشنگ دارد. مثلاً چشم های آهو خیلی زیباست. پوست خرگوش نرم و سفید است و...»

ولی گوزن  گفت: «شاخ های من چیز دیگری است؛ هم زیباست  هم باشکوه! همه به شاخ های من حسادت می کنند.»

لاک پشت فهمید حرف زدن با گوزن بی  فایده  است و از آنجا  رفت.

چند روزگذشت، یک روزچند شکارچی به جنگل آمدند. آنها این طرف   و آن طرف گشتند وکنار برکه رسیدند.خرگوش آنها را دیدوفریاد زد: «شکارچی ها!فرار کنید!»
خرگوش و آهو و دیگران به سرعت دویدند و فرار کردند.

گوزن هم مثل بقیه شروع به دویدن کرد؛ اما کمی جلوتر، شاخ های  بلندش  لابه لای شاخه های درختی گیر کرد.گوزن هرکاری کرد.نتوانست خودش  را رها کند.اوکه خیلی ترسیده بود،فریاد زد: «کمک...کمک...!»

خرگوش وآهوولاک پشت صدای گوزن را شنیدند وایستادند.خرگوش نفس زنان گفت: «شما بروید به گوزن کمک کنید.من حواس شکارچی ها را پرت می کنم.»

بعد رفت و از دور خودش را به شکارچی ها نشان داد.آنها به دنبالش دویدند.خرگوش به طرف دیگری از جنگل رفت.دوید و دوید. ناگهان توی  یک لانه ی  زیر زمینی رفت و پنهان شد. آنجا لانه ی  دوستش بود.شکارچی ها مدتی این طرف و آن  طرف گشتند. بالاخره از پیدا کردن خرگوش ناامید شدند و رفتند.
لاک پشت وآهو به گوزن کمک کردند وشاخ هایش راازلابه لای شاخه های درخت آزاد کردند.خرگوش هم بعد ازمدتی نزد دوستانش برگشت. گوزن با خجالت سرش را پایین انداخت وگفت:«شاخ هایی  که اینقدر  به آنها مغرور بودم،نزدیک بود مرا به کشتن دهند.»
لاک پشت با مهربانی گفت:«حالا اینقدر ناراحت نباش.  گوزن جان!  شاخ های بدی هم نیستند.درس خوبی به تو دادند.»