نجف و پریناز

چاپ

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود ...

در زمانهای قدیم دو نفر ساربان با هم دوستانی صمیمی بودند ولی هیچکدام از آنها فرزندی نداشتند آنها از خداوند حاجات خود را بدین ترتیب خواستند که اگر خداوند به آنها فرزندی عطا کند وقتی آن فرزندان بزرگ شدند آنها را به ازدواج هم در بیاورند .

خدا دعای آنها را مستجاب کرد و یکی از ساربانان صاحب فرزند دختر و دیگری صاحب پسر شدند مدتی به همین صورت سپری شد و فرزندان بزرگ و بزرگتر می شدند .
یکی از ساربان ها که فرزند پسر داشت و نامش نجف بود داستان و سرگذشت خود و دوستش را به پسرش بیان کرد که در فلان شهر من دوست ساربانی داشتم که با هم خیلی مهربان و صمیمی بودیم ولی هیچکدام فرزندی نداشتیم با خداوند عهد نمودیم که اگر به ما فرزندانی عطا کند آنها را به ازدواج هم دربیاوریم و چنین بود که خدا تو را برای من و دختری بنام پریناز را برای دوستم هدیه نمود و اکنون آن دختر هم سن توست که باید به سراغ شهر و دیار آنها بروی و با او ازدواج کنی .

پدر این سخنان را گفته و بعد از وصیت خود بعد از مدتی فوت کرد .

نجف به وصیت پدر خود عمل نمود و با مادر خود خداحافظی کرد و راهی شهر پریناز شد پدرش در وصیت خود گفته بود که تو باید راههای دراز و خطرناکی را پشت سر بگذاری و با دیوها و موجودات عجیب و غریبی دست و پنجه نرم کنی .

نجف بعد از گذراندن راههای خطرناک و کشتن دیوها به شهر پریناز رسید در را زد و زن ساربان در را باز کرد نجف به داخل خانه رفته و بعد از ساعتی ساربان به خانه آمد و با او احوالپرسی کرد و از پدرش سوال نمود نجف گفت : پدرم به رحمت خدا رفته ولی داستان شما را به من گفته است و من اکنون آمده ام به وصیت وی عمل کنم .

ساربان گفت : دختر من چندین خصوصیات و ویژگی هایی دارد که آنها را می گویم اگر خواستی با او ازدواج کن . دختر من کر است ، چشم هایش کور است ، دست و پاهایش شکسته است ، لال است . نجف با شنیدن این سخنان مات و مبهوت ماند و با خودش گفت : من به خاطر دختری که کر و لال و کور است این سرزمین های دراز و خطرناک را پشت سر گذاشتم من چگونه می توانم با او ازدواج کنم ؟!

ساربان به همسرش گفت : به پریناز بگو آماده باشد و با نجف صحبت کند پریناز اتاق خود را مرتب نمود و آماده شد و یک دست لباس شیک پوشید .

نجف به اتاق پریناز رفت در را زد و دختر گفت : بفرمایید نجف با خود گفت : پدرش که می- گفت او کر است چگونه شنید و می گفت لال است چگونه جواب داد ؟

پریناز از نجف پذیرایی کرد و با هم صحبت کردند نجف دید که آن حرفهایی که ساربان به او می گفت ، هیچکدام درست نیست و دختر نه کر است نه لال است و نه کور است ! خیلی خوشحال شد و به دختر گفت : که پدرم مرا برای ازدواج با تو فرستاده است .
نجف از علت سخنان پدر پریناز پرسید که چرا گفت که او کر و لال و کور است ؟ پدرش پاسخ داد کور است چون به نامحرم نگاه نمی کند ، کر است سخنان لهو و بیهوده را گوش نمی کند ، لال است زیرا سخنان لهو و بیهوده نمی گوید و چلاق است زیرا به جاهای بد نمی رود .

آنها با هم ازدواج کردند و قرار شد نجف ، پریناز را به خانه خود و نزد مادرش ببرد .
پدر پریناز جهیزیه ای را برای دخترش فراهم کرد و آمادة سفر شدند و افرادی را مأمور کرد که دختر و دامادش را تا خانه شان همراهی کنند .

مادر پریناز یک طلسمی را به گردن دخترش آویخت تا هنگام رسیدن به خانه نجف با نجف صحبتی نکند .

همه چیز آماده بود و مسافران به راه افتادند از دیارهای دور و سرزمین های خطرناک گذشتند و شب فرا رسید و چادرهایی را بر پا کردند و عروس و داماد نیز به چادر خود رفتند . نجف آن گردنبند را در گردن پریناز دید و خواست آن را باز کند ولی پریناز گفت که اگر آن دعا را باز کنی گرفتار دردسرها و بلاهایی می شویم .

ولی نجف بعد از به خواب رفتن پریناز دعا را از گردن او باز کرد و در آن هنگام که دعا را باز کرد به پرنده ای تبدیل شد و پرید و به بیابانهای اطراف رفت و وقتی صبح شد همه بیدار شدند و چادرها را جمع آوری کردند و پریناز که بیدار شد دید نجف در کنارش نیست و دست به گردن خود برد و دید گردنبندش نیست . پی برد که آن دعا کار خودش را کرده است کت و شلوار شوهرش را پوشید و خودش را به شکل نجف در آورد و از آنجا که آن دو شبیه هم بودند هیچ کس متوجه نشد که او دختر است به او گفتند پس پریناز کجاست ؟ گفت : شما کاری نداشته باشید فقط مرا به دیار خودم ببرید آنها رفتند و پریناز را که خودش را به شکل نجف در آورده بود به خانه آمد و کنیزکی که در خانه نجف بود دید که نجف تنهاست و عروسش نیست و همراهان همه برگشتند پریناز که اکنون شکل نجف بود به هیچ کس جواب نمی گفت که عروسش چه شده ولی آن کنیزک باهوش بود و به مادر نجف می گفت این پسر شبیه نجف است ولی خود او نیست مادر نجف گفت که تقدیر این چنین بود و باید زن دیگری را برای پسرم بگیرم و این گونه بود که دختر پادشاه شهر را برای نجف نامزد کردند و بعد از جشن عروسی دختر را به خانه ظاهراً داماد آوردند ولی داماد نیز دختر بود چند روزی به همین منوال سپری شد و داماد و دختر اصلاً با هم حرف نمی زدند و به نزد هم نمی آمدند دختر این موضوع را به پدرش گزارش داد و پادشاه داماد را برای توضیح خواستن فرا خواند که چرا ماجرا از این قرار است نجف که همان پریناز بود گفت سرگذشت من این چنین است و باید چند روزی به من مهلت بدهی تا اوضاع و احوال من خوب شود .

و اما نجف که پرنده شده بود در بیابان ها می پرید و آواره و سرگردان بود که چوپانی او را می- بیند و توجه چوپان به او جلب شد چوپان تعجب می کرد که آیا او پرنده است یا آدمیزاد ؟ چوپان دختری باسواد داشت که علم سحر و دعا می دانست .

چوپان این ماجرا را برای دخترش بازگو کرد و دخترش را به صحرا برد که همان پرنده آمد و چوپان گفت : که این همان پرنده ای است که می گفتم دختر چوپان که خیلی باهوش و باسواد بود دید که آری این پرنده در اصل یک انسان است در آن حال اسم اعظمی را خواند و به صورت آن پرنده دمید و پرنده تبدیل به همان نجف شد !! .

نجف را به خانه چوپان بردند و داستان خود را برای آنها بیان کرد ولی افسوس که دختر چوپان به او گفت که درست است که همسر داری ولی من تو را از شکل پرنده به انسان تبدیل کردم و باید با من ازدواج کنی . نجف مجبور شد و با او نیز ازدواج نمود که اگر ازدواج نمی کرد باز هم به شکل همان پرنده در می آمد نجف این عروس را نیز با خود بعد از گذشتن از مشکلات زیادی به شهر خود آورد و همه دیدند که نجف آمد و ماجرا را برای همگان بیان کرد و برای هر سه دختر جشن عروسی برگزار کردند و پسری که برای گرفتن یک زن رفته بود حالا با یک همسر برگشته و دو همسر هم در داخل خانه پیدا کرده است .