هندوانه ی مغرور

چاپ

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. هندوانه ای بود که خیلی مغرور بود. چون که او از همه ی میوه های تابسانی زیباتر و بزرگ تر و خوش رنگ تر بود. به همین دلیل او همیشه پز می داد! نام او لپلپی بود. او از همه ی میوه ها چاق تر، تپل تر و از همه میوه ها پرخورتر بود. به خاطر همین اسم او لپلپی بود. روزی لپلپی حوصله اش سر رفت. تصمیم گرفت که از خانه بیرون برود. در راهش آقا پرتقال را دید. آقا پرتقال با خوش رویی سلام کرد. اما لپلپی جواب سلام او را نداد و با غرور از آن جا گذشت. آقا پرتقال با دل شکسته به خانه اش بر کشت. بوی نان لپلپی را پرسنه کرد. تصمیم  گرفت کمی نان بخرد. صف نانوایی بسیار طولانی بود. در نانوایی خانم گیلاس، آقا هلو، آقا زردآلو خانم خیار، سیب خانم و آقا نارنگی بودند! همه ی میوه ها به لپلپی سلام کردند. آقا لپلپی به جای سلام، آن ها هل داد و گفت: بروید کنار! راه را باز کنید! من دارم می آیم.

لپلپی از همهی میوه های زودتر نانش را گرفت و رفت. همه ی میوه ها با دل پر غم و غصه به خانه هایشان برگشتند.

همه ی میوه ها خاطره ی بدشان را در مورد لپلپی تعریف کردند. آقا پرتقال گفت: امروز من به لپلپی سلام کردم اما لپلپی به جای سلام به من پز داد و رفت. خانم خیار ماجرای نانوایی را تعریف کرد. خلاصه همه ی میوه ها یکی یکی خاطره هایشان را تعریف کردند. توت فرنگی خانم گفت: ما باید فکری به حال لپلپی بکنیم.

با این حرف همه به کفر فرو رفتند. بعد از مدتی آقای طالبی گفت: فهمیدم! از این به بعد ما هر رفتاری که لپلپی با ما کرد ما هم همان طور با لپلپی رفتار می کنیم.
همه با این فکر موافق بودند. از آن روز به بعد با لپلپی بدر رفتار شدند به او سلام نمی کردند. به او پز می دادند که آنها چه قدر باهوش و لاغر و ظریف و خوشکل هستند، اما لپلپی خنگ و چاق و درشت است!

بعد از روزها که دوستانشان با او این رفتار را کردند، او متوجه اشتباهاتش شد. خیلی خجالت کشید.شب همه ی دوستانش را به خانه اش دعوت کرد. بعد با هم جشن گرفتند و از آن روز بعد همه با هم دوست شدند.