قصه های سنتی

 

by Photos8.com

 

بازی قایم موشک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی دریا و ماهی

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی الک و دولک

ادامه مطلب
by Photos8.com

 

بازی وسطی

ادامه مطلب

 

 
 

مهدی لپ گلی

پست الكترونيكي چاپ PDF

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، زیر گنبد کبود مادربزرگ نشسته بود. مادربزرگ قصه مون یک نوه داشت، مهدی لپ گلی. مادربزرگ قصه گو گره چارقدشو باز کرد دست مهدی لپ گلی رو کشید جلو و توت خشک هایی که توی گره چارقدش قایم کرده بود رو ریخت توی مشت نوه اش. و گفت اینا هدیه ی درخت توت هستن به تو. مهدی لپ گلی سه چهار تا توت رو با هم گذاشت توی دهنش و گفت مادربزرگ چرا درخت توت به من هدیه می ده؟ مادریزرگ گفت: "نوه ی گلم ، قربون لپای گلیت برم ، همه ی کسای خوب هدیه می دن. مثل درخت سیب که به ما سیب هدیه می ده، مثل چاه که به ما آب هدیه می ده، مثل آسمون که بارون به ما هدیه می ده ، مثل مادرت که غذا رو می پزه و به ما هدیه می ده، مثل خدا که درختا و رودخونه ها و چاه ها و آسمون و زمین و پدر و مادر و مادربزرگ رو به تو هدیه داده." مهدی لپاش بیشتر گل انداخت و زود گفت: " تو هم خوبی مامان بزرگ چون قصه به من هدیه می دی، زود باش من قصه می خوام." مادربزرگ لپ گلی مهدی رو بوسید و گفت: " قربون زبون شیرینت برم، باشه. تا حالا قصه ی خانوم ماه رو برات تعریف کردم؟" مهدی لپ گلی دستشو کشید رو لپ گلیش و گفت: " نه تعریف نکردی ، الان بگو." مادربزرگ شروع کرد به تعریف کردن قصه: "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، زیر گنبد کبود یه ماه بود و یه خورشید. اما آقا خورشیده هیچ وقت نمی تونست خانوم ماه رو ببینه چون آقا خورشیده روزا از خونه اش می اومد بیرون و خانوم ماهه شبا. اما یه روزی از روزا آقا خورشید صبح که از خواب بیدار شد و از خونه اش اومد بیرون دید خانوم ماهه هنوز نرفته خونه اش آخه خوابش برده. آقا خورشیده از خانوم ماه خوشش اومد. آروم صداش کرد و از خواب بیدارش کرد و ازش خواستگاری کرد. خانوم ماه هم قبول کرد و با هم ازدواج کردند. این ستاره ها رو که می بینی بچه های اونا هستن." مادربزرگ دستش را کشید به شانه ی مهدی لپ گلی و گفت: "این هم از قصه ی امروز ، حالا بدو برو به عموت کمک کن ، داره زیر گاوها رو تمیز می کنه."  مهدی که از خنده لب های گلیش تا زیر چشمش بالا اومده بود از جا پرید و دوید توی حیاط.

رفت طرف طویله. دم در طویله ایستاد دست هایش را از پشت به هم قلاب کرد و عمویش را نگاه کرد که داشت پهن ها را از زیر گاوها جمع می کرد. گفت: "عمو بیام کمکت." عمو نگاش کرد و گفت: "نه عمو جان ، بو می گیری دستت درد نکنه خودم جمع می کنم." مهدی گفت: "نه میخواهم کمک کنم." عمو خندید و به شوخی گفت: "برو کوچولو می آم می ندازمت رو تل پهن ها ..." مهدی لپ گلی به پهن که گوشه ی طویله روی هم جمع شده بود نگاه کرد. عمو دوید طرفش و مهدی با خنده ای بلند فرار کرد.

شب مادر رخت خواب مهدی را پهن کرد. مهدی لپ گلی را که داشت توی اتاق جلوی پدر بزرگ و مادر بزرگ این طرف آن طرف می رفت می دوید بغل زد و لپ گلیش را بوسید و توی رخت خواب گذاشتش. مهدی نفس بلندی کشید وبا چشم مادرش را تعقیب می کرد که داشت به اتاق بغلی پیش پدر بزرگ و مادربزرگ می رفت. و بعد چشم هایش را به سقف دوخت. به تراشه های چوبی که از سقف از زیر تیرک های چوبی بیرون زده بود نگاه کرد. نگاهش را بر گرداند طرف پنجره و ستاره هارا دید . دنبال ماه گشت ، ماه آن گوشه ی آسمان بود. فکر کرد خیلی خوشگل است. اما آن لکه های سیاه روی ماه چیست؟ دوباره به سقف نگاه کرد. برای آن که خوابش ببرد تیرک های چوبی سقف را شمرد.

داشت ستاره ها را می شمرد. دوباره ماه را دید و لکه های سیاهش را. دلش به حالش سوخت. از جایش بلند شد. دوید توی حیاط. هیچ لامپی توی حیاط روشن نبود اما حیاط با نور مهتاب روشن شده بود. مهدی لپ گلی ایستاد و ماه را نگاه کرد. بلند گفت: "خانوم ماه تو که اینقدر خوشگلی اون چیزای سیاه روت چین؟ ... سوراخن؟ ... چرا سوراخا تو پر نمی کنی؟ ... هیچس نداری که با هاش سوراخاتو پر کنی؟ ... می خوای من یه چیز بهت بدم؟ ... " بعد دستشو روی یکی از لب های گلیش گذاشت.فکر می کرد چه چیز می تواند به ماه بدهد. داد زد کفش هام. کفش های کتونی که مامانم برام خریده بود ، دیگه پاره شده می دمش به تو ، با اون سوراخاتو پر کن ...، اما کمه ، تو زیاد می خوای.پرید هوا و داد زد پهن پهن. ما پهن زیاد داریم.پهن هم بهت می دم.اگه باز هم کم بود چارقدای مادر بزرگ هم می دم.مادر بزرگ خیلی چارقدداره.می خوای؟ خانوم ماهه می خوای؟ خانوم ماهه؟" ماه گفت: "لپ گلی من ، تو آلان زیر نور منی. من سیاهی هایم را برای خودم نگه می دارم.و نورم را به همه می دهم." مهدی گفت الان برات می آرم.دوید توی خونه و توی رختش دراز کشید. دوباره بلند شد تا برود کتانی هایش را بیاورد. مادرش دستش را گرفت: "لپ گلی من ، کجا داری میری؟" مهدی مادرش را نگاه کرد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. صبح شده بود. گفت: "نه ... ماه رفته." مامان گفت: "مگه با ماه چیکار داشتی؟" مهدی همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت: "پسرم برای هدیه دادن چیزی خوب رو انتخاب کن نه چیزی کهنه و پاره." مهدی لپهاش قرمز تر شد. مامان گفت: "چارقدای مادر بزرگ هم مال تو که نیست. برای هدیه دادن باید از چیزای خودت هدیه بدی." مهدی بازم لپاش قرمز تر شد. مهدی گفت: "مامان یاد گرفتم." مامان هر دو لپ گلیش را بوسید. مادر گفت: "پس تو با ماه حرف زدی؟" مهدی دست کشید روی لب های گلیش و گفت: "مامان شاید هم خواب دیده باشم."

  • هدف: آموزش فداکاری و ایثار
  • معایب: ندارد
  • محاسن: نکات آموزشی مثبت
  • پیشنهاد: محاسن اخلاقی را با قصه آموزش بدهیم.هدیه دادن را با هدیه ی یک کتاب به کودکان آموزش دهیم.
  • نتیجه گیری: آموزش غیر مستقیم بهتر است.
« مهدی زینالی »

 

نظر دهید


کد امنیتی
Refresh

موقعیت شما : قصه گویی مهدی لپ گلی